از اسفند 1386 دیگر سری به اینجا نزده ام ... اگر این سرا در جایی به غیر از فضای مجازی ساخته شده بود احتمالا تا این لحظه اگر در گذر زمان به ویرانه بدل نشده بود دست کم بخشی از آن سرای عنکبوتها و جانوران دیگر شده بود و شاید هم فرصت طلبان در آن سکنا گزیده بودند و صاحبش گشته بودند .. اما همه چیز همانطور که بود سر جای خود باقیست .. همه چیز در درون 

بیرون اما .. تقریبا هیچ چیز به شکل سابق خود باقی نمانده است .. چه از فضای جامعه و کشور و حال و هوای مردم تا آداب زندگی و امور روزمره و حتی خود من که اگر این روزها به تجربه گذشته نگاه میکنم . میبینم که آنقدر با آن گذشته بیگانه ام که بخشی از وقایع آن را حتی به سختی به یاد می آورم و تازه با حذف شدن بسیاری از جزئیات.

البته باکی نیست .. چرا که تغییر خاصیت آدمیست و به نظرم هیچگاه نباید صلب به جا ماند

عوض شده ایم .. از فراز و نشیبهای بسیار گذشته ایم .. بسیار زمین خورده ایم .. شاید بسیاری از باورهایمان هم تغییر کرده و باورهای جدید جای آنها را گرفته .. حکایت این 4 سال .. در نوع خود حکایتیست .. شاید روزی مجال و انگیزه ای برای روایتش پیدا شد.

هنوز نمیدانم آیا دوباره کرکره اینجا را بالا خواهم زد یا نه .. اینجا به گردگیری نیاز دارد و تعمیر .. انگیزه میخواهد و عشق .. شاید دوباره از نو آغاز کنم .. دنیا را چه دیدی .. تا آن موقع ایام همگی به کام .. روز و شب و اوقات بر همگی خوش


ارادتمند

ژنرال

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 18:54  توسط ژنرال | 
 

 

گرگ در سکوت می میرد.

 

" لرد بایرون "

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:29  توسط ژنرال | 

 

By : Paul Simon and Art Garfunkel



Hello, darkness, my old friend
I've come to talk with you again
Because a vision softly creeping
Left its seeds while I was sleeping
And the vision
That was planted in my brain
Still remains
Within the sound of silence

In restless dreams I walked alone
Narrow streets of cobblestone
Beneath the halo of a street lamp
I turned my collar to the cold and damp
When my eyes were stabbed
By the flash of a neon light
That split the night
And touched the sound of silence

And in the naked light I saw
Ten thousand people, maybe more
People talking without speaking
People hearing without listening
People writing songs that voices never share...
And no one dare
Disturb the sound of silence.

"Fools," said I, "you do not know
Silence like a cancer grows."
"Hear my words that I might teach you,
Take my arms that I might reach you."
But my words like silent raindrops fell,
And echoed in the wells of silence.

And the people bowed and prayed
To the neon god they made.
And the sign flashed out its warning
In the words that it was forming.
And the signs said: "The words of the prophets
Are written on the subway walls
And tenement halls,
And whisper'd in the sound of silence."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 18:59  توسط ژنرال | 

By: Joan Armtrading

Sad are the eyes
Yet no tears
The flight of the wild geese
Brings a new hope

Rescued from all this
Old friends
And those newly found
What chance to make it last

When there's danger all around
And reason just ups and disappears

Time is running out
So much to be done
Tell me what more
What more
What more can we do.


There were promises made
Plans firmly laid
Now madness prevails
And lies fill the air.

What more, Oh
What more
What more can we do.
What chance to make it last

What more
What more can we do.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 18:57  توسط ژنرال | 
 

 

دلا امشب سفر دارم

چه سودایی به سر دارم

حکایتهای پر شرر دارم

چه  بزمی با تو تا سحر دارم

 

 

به پرواز آسمان عشق

چه خوش رنگین بال و پر دارم

به صحرای بیکران عشق

سفرهای پرخطر دارم

 

 

نمی ترسم از فتنه طوفان

دلی چون دریای خزر دارم

به بی تابی قلب عاشقان

پیامی از شمس و قمر دارم

 

 

 

من امشب با خدای خود مناجاتی دگر دارم

نیایشها به درگاهش از این شور و شرر دارم

ز لطف بی کران او تشکرها کنم اما

شکایتها به درگاهش ز سودای بشر دارم

 

 

 

نمی ترسم از فتنه طوفان

دلی چون دریای خزر دارم

به بی تابی قلب عاشقان

پیامی از شمس و قمر دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:47  توسط ژنرال | 
سخت غمگین از آنچه که می گذشت بر جای خود نشسته بودم و هزاران تصویر و خیال خواسته و نا خواسته را در ذهنم مرور می کردم و می اندیشیدم که چرا .....؟
نگاهم به دیوار اتاق افتاد و به انبوه کاغذهایی که در گذر این سالها بر دیوار چسبانده بودم و هریک جمله ای از خودم یا نقل قولی از دیگری بود.
چشمم به 2 کاغذ افتاد که گویی شرح حالم را می دادند.
اولی : " دنیایی از حباب ساخته بودم که به تلنگری از هم پاشید .. چه خیالهای خام و رویاهای شیرینی بود "
و دومی : " یکی تمام صدا را کنج کوچه ای آویخت و یک دهان که به اندازه زمان باز بودناله ای سر داد ... اگر بیابمت ای عشق ... این من و این تو "
دیوارنوشته ها از حال درونم بیش از خودم باخبر بودند.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:35  توسط ژنرال | 

 

 

 

 

خبرت خرابتر کرد جراحت جداییتو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستیبشدی و دل ببردی و به دست غم سپردیدل خویش را بگفتم چو تو دوست می​گرفتمتو جفای خود بکردی و نه من نمی​توانمچه کنند اگر تحمل نکنند زیردستانسخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتممن از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحتتو که گفته​ای تامل نکنم جمال خوباندر چشم بامدادان به بهشت برگشودن

چو خیال آب روشن که به تشنگان نماییچه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابیشب و روز در خیالی و ندانمت کجایینه عجب که خوبرویان بکنند بی​وفاییکه جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفاییتو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهیدگری نمی​شناسم تو ببر که آشناییبرو ای فقیه و با ما مفروش پارساییبکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایینه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:56  توسط ژنرال | 
مراسم سوگواری بر سر مزار تازه درگذشته برقرار بود و نزدیکان غمگین و درهم شکسته یار سفرکرده خود را بدرقه می کردند و جمعیتی انبوه همراهی و همدردیش در مصیبت وارده را نثار عزاداران دل شکسته می کرد. دورتر از جمع تنها بر تپه کوچک مشرف بر مزار نشسته بودم و رفتن عزاداران و خلوت شدن گورستان را نظاره می کردم. گاهی آشنایی از دور سرش را بالا می آورد و به نشان آشنایی یا احوالپرسی دستی از دور برایم تکان می داد و من هم با اشاره دست یا سر پاسخش می دادم. خیلیها از آشنایان دور و نزدیک آمده بودند. کسانی که شاید زمانی طولانی از آخرین دیداری که تازه کرده بودیم سپری گشته بود. دوستی همدل و درویش مسلک که دستی هم در نوشتن دارد از دور مرا دید و از جمع جدا شد و به آرامی و با لبخندی دلگرم کننده از تپه بالا آمد. از آخرین مرتبه ای که همدیگر را ملاقات کرده بودیم زمانی طولانی می گذشت اما گذر زمان بر خلاف من او را چندان تغییری نداده بود .. کمی جا افتاده تر و تاثیرگذار تر... در آخرین دیدارمان گفت که قصد دارد داستان جدیدی را آغاز کند .. داستانی که شخصیت اصلیش من باشم .. من در داستانی خیالی .. و من به این فکر خندیده بودم و گفته بودم که انصراف دهد.
باری .. دوست همدل به بالای تپه رسید و گپی دوستانه آغاز شد .. به گرمی احوالپرسی کردیم و از هر دری سخنی گفتیم .. و از اینکه دیدارهایمان به مراسم سوگواری عزیزان از دست رفته پیوند خورده شرمنده شدیم. گفت که داستانی را که وعده داده بود نوشته و تقریبا رو به پایان است. گفت که 3 4 شب پیش فصل مرگم را نگاشته و امروز چون حدس می زده که اینجا خواهم بود متن را با خودش آورده. متن را از کیفش بیرون آورد و به دستم داد. سرسری نگاهی به آن انداختم .
 
 
" آخرین صدایی که مهبد شنید . صدای قهقهه های خنده خودش بود. "
 
 
این جمله البته سرقت ادبی آشکاری بود از داستانی دیگر .. این نکته را گوشزد کردم اما.. وقتی کمی روی جمله تامل کردم فارغ از اقتباسی بودنش جمله را جمله ای زیبا یافتم. مرگ برازنده ای بود. گفتم مرگ فوق العاده زیباییست. قرار شد در اسرع وقت داستان را به پایان برسند و متن کامل را به دستم بدهد و رفت.
گورستان خالی شده بود و آفتاب تقریبا غروب کرده بود. هنوز روی تپه نشسته بودم و هیاهوی ماشینها و آدمها در جاده و روی پل را حس نمی کردم. اینجا سکوتی عمیق برقرار بود. حالا قهرمان داستانی بودم که مرگی زیبا را برایم به ارمغا ن می آورد. آرام بودم و در انتظار حکایت شدن داستان.
 
 
" آخرین صدایی که مهبد شنید .. صدای قهقهه های خنده خودش بود. "
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:52  توسط ژنرال | 
نه انگيزه ای برای ادامه مانده و نه اميدی برای ماندن . خسته تر و نااميدتر از هميشه . نه حوصله ای برای گذراندن هست و نه توانی برای تحمل . هدفی نمانده و چشم اندازی .همه چيز محيای رفتن و نيست شدن. نمی دانم چرا هنوز پا سست می كنم . اين ركود و سكون از جنس من نيست . گويی تنها برای اين مانده ام تا بوی تعفنم همه جا را پر و آلوده سازد. بايد رفت پيش از آنكه نكبتم همه جا را فرا بگيرد. بايد رفت و در سكوتی دور از همه نيست و ناپديد شد .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:47  توسط ژنرال | 

داشتم آخرین نامه ها را می نوشتم. به نقل قولی از اثری ادبی محتاج شدم. وقتی سراغ قفسه کتابها رفتم بی هوا چشمم به" هشت کتاب " افتاد که سالها بود بی آن که سراغی از او بگیرم ساکت و متین در گوشه قفسه رختی از خاک را به نشان گذر زمان بر خود پوشیده بود.

وقتی گشودمش این شرح حال آمد و چقدر در این لحظه با معنا بود.

" و نترسیم از مرگ "

" مرگ پایان کبوتر نیست "

" مرگ در ذهن اقاقی جاریست "

" مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد "

" مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید "

" مرگ با خوشه انگور می آید به دهان "

" مرگ در حنجره سرخ- گلو می خواند "

" مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است "

" مرگ گاهی ریحان می چیند "

" مرگ گاهی ودکا می نوشد "

" گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد "

" و همه می دانیم "

" ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است "

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 22:18  توسط ژنرال |