![]() |
![]() |
|
|
دیروز بعد از مدتها به مصافی ناگهانی با مرگ رفتم. این بار نزدیکتر از همیشه... تولدی دوباره یافته ام اما آیا قدر این تولد دوباره را خواهم دانست یا بازهم به بیهودگی سپری خواهم کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:59 توسط ژنرال |
|
|
نشسته بودم کنار آب , پشتم را به درخت تکیه داده بودم و آرام پای ورم کرده ام را که در آب گذاشته بودم مالش می دادم. یک پارچه سفید روی سرم کشیده بودم که دنیای اطراف را از چشمانم جدا کرده بود و هدفونی که در گوشهایم گذاشته بودم به همراه مجموعه قطعات درخشان موسیقی که مصطفی با ذوق و دقت کم نظیری جمع آوری کرده بود , گوشهایم را از صداهای دنیای اطراف دور نگه داشته بود. گاهی چشمهایم را باز می کردم و از پشت آن پرده روشن به تصویر ناواضح کوهی که مقابلم قد برافراشته بود و امروز از صعودش بازمانده بودم نگاهی می انداختم. کوهی پر برف که مدتها قبل از ما اینجا بوده و تا زمانهای دوری بعد از ما همچنان استوار همینجا باقی خواهد ماند. گاهی پارچه سفید را بالا می زدم و نیم نگاهی به اطراف می کردم تا شاید از دور بازگشت دوستانی که صعود را ادامه داده بودند را ببینم. بعد دوباره پارچه را روی صورتم می کشیدم. چشمانم را می بستم و در اوهام خودم غرق می شدم. دوستان کم کم به صورت نقطه هایی در میان سپیدی برف پدیدار می شدند. از آن بالا روی برفها سر می خوردند و تا جایی نزدیک دامنه که هنوز برف داشت پایین می آمدند. پارچه را که بالا زدم از دور رضا و همسفرش را دیدم که در کنار هم آرام پایین می آمدند. چشمانم را یک لحظه بستم و بعد به آرامی باز کردم و دوباره به آنها چشم دوختم. رضا را سالهاست که می شناسم. از دوران مدرسه, از ۱۶ سال پیش. روز اول کلاسها مبصرمان بود. خوب یادم هست. حالا ۱۶ سال گذشته ... توی این ۱۶ سال خیلی ماجراها را باهم از سر گذراندیم و هنوز با هم هستیم. گاهی دور و گاهی نزدیک اما با هم. حالا رضا همسفری دارد که می تواند گذاری دیگر به چشم اندازهای جدید زندگیش به همراهی او آغاز کند. زندگی سرشار از چشم اندازهای جدید و دورانهاییست که طلوع و غروب می کنند. و همیشه گذر از این دورانها برای من با نوعی دلتنگی همراه بوده. احساسی نیست که در بدی یا خوبی بگنجد. شاید نوعی دلتنگی غمگین باشد اما شیرین هم هست. برای رضا دوران جدیدی در حال آغاز شدن است و ما شاهدان این گذار از دورانی به دوران دیگر هستیم. چشمم را که باز کردم دیگر به جایی که نشسته بودم نزدیک شده بودند. آرام قطره اشکی که در گوشه چشمم خانه کرده بود را پاک کردم و پارچه را دوباره روی صورتم کشیدم و در دنیای خودم غرق شدم.
خوشبخت باشی هم نورد. همیشه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 14:39 توسط ژنرال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|